|
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسلااااااااااااااااام به همه خب چطورین ؟ خوبین؟ بابا یکی نیست به من بگه چه جوری باید ویدیو بذارم ت واین خراب شده عکسای تو کامپیوترم هم نمیا شما یه راه بدین بم راستی من بعد از مطالعه دقیق وبها به یه نتیجه رسیدم از اونجایی که این روزا بحران عشق و عاشقی و تبش همه رو گرفته الا من که غیر ادمیزادم اپ بعدی یه بحث جدی از فلسفه های خودم و با کمک از کتابایی که تا حالا خوندم در این رابطه خواهم بود خب ارمینا جون شما هم بهت تبریک می گم اون روز هم دلیل خنده ناگهانی و غیر مترقبم این بود که جا خوردم اخه فکرم یه جای دیگه بود خب اینم یه قسمت دیگه از داستان بخونین ببخشبد دیگه کم تایپ می کنم این خانوم خانوما تمام کارای تایپ و انداخته گردن من منم که وقت ندارم این جور میشه نبخشین هم مهم نیس اینم یه قسمت دیگه داستان از اینجا جالب میشه:
بارون اشکای من ( قسمت چهارم ) بهادر بهادر بهادر و بهادر. چقدر راحت لحظها های من پر از این اسم شد و من به اتیش کشید شاید اگه همین دیشب بود این قدر واضح صداش توی گوشم نبود اما هنوز تو گوشمه چرا چی شد که افتادم به این روزی که میبینی؟ ... تموم لحظه هامون و تو بودی که هدر دادی تمومش می کنی یا نه؟ منم مثل خودت خستم تمومش می کنی یا نه؟ پشیمونم که دل بستم ... تو اخر حرمت عشق و نتونستی نگه داری دیگه طاقت نمیا رم دیگه ساکت نمی مونم از این که عاشقت بودم یه جورایی پشیمونم... ادما چه راحت اشتباه می کنن و چه بهای سنگینی پاش می دن و حالا من می خوام این تجربه رو به همه بگم تا دیگه این اشتباه رو شماها نکنین اما نتیجه گیری با خودتونه من نصیحت نمی کنم اون شب تیر بهادر همچنان داد می زد و من بلند گفتم: شوخی می کنی گفت نه اصلا ً ناگهان خاطرات به ذهنم هجوم اوردن ... یادم اومد وقتی شیراز بودم. چقدر زنگ می زد و یک شب که من عروسی بودم فرداش زنگید و گفت : چرا جواب ندادی؟... یادم اومد که شب که رسیدیم بهش زنگیدم خیلی ناراحت بود شاید اون دفعه از معدود دفعاتی بود که غمگین بود : چرا ناراحتی؟ و با تعجب تمام شنیدم : دلم برات تنگ شده بود. خندیدم : خب می زنگیدی سکوت کرد و من بعدها دلایل اون سکوت رو فهمیدم ... یادم اومد که بهم می گفت عزیزم بهش گفتم : به کسی بگو که عزیزت باشه گفت به کسی می گم که ارزشش رو داشته باشه... هنوز خوب یادمه خوب خوب. اگه اون یادش نیست من یادمه... همه چی از یه مه بیرون می اومدن و می رفتن و من تازه دلایل اون کارها رو درک می کردم بارها پارمی گفته بود اون دوست داره و همچین اتفاقی برات می افته اما من باور نمی کردم اما حالا... عیب انسان به همینه که تا حقیقت رو در اغوش نکشه درکش نمی کنه تا دستش نسوزه معنی داغی رو نمی فهمه عیب ما ادما به همینه. ای کاش می شد که عوضش کرد اما نمیشه نمی دونم چرا ما هرچه قدر هم درس بگیریم همون انسان های کوچیک و بچه ای هستیم که با تمام ادعاهاشون نمی تونن فرق بد رو از خوب بفهمن فرق حقیقت تا دروغ یه کلمست اما این کلمه بعدها بزرگ میشه و دنیا میشه که ازارت بده اره. (یاسی ) گفتم بهادر نمک نریز خواهشا ً حال شوخی ندارم صداش جدی شد : باهات تماس میگیرم فعلا ً - بای ربع ساعت بعد زنگید و بهم گفت : ببخشید عزیزم بیرون بودم نمی تونستم بحرفم درست تو چرا باور نمی کنی که دوست دارم عزیزم این کامل مشخصه - بهادر نمی دونم - من و دوست داری تو هم - نمی دونم بهادر میشه از این سوالا نپرسی؟ - نه. بگو نسبت به من چه احساسی داری؟ - تو برای من یه دوست خوبی که همیشه بهت می تونم اعتماد کنم و همیشه در هر کاری تو هستی هروقت خوشحالم یا غمگینم تو هستی و این بهم ارامش میده. تو یه دوست خیلی خوبی که برام مهمی - اینا نشونه چیه باران؟ اون کاری که من کردم یه بچگی محض بود. من دوسش داشتم. چرانمی خواستم اعتراف کنم؟ شاید به خاطر اون غروری که زندگیم رو به باد داد شاید هم به خاطر هر چیر دیگه ای اما نفهمیدم برای چی بود؟ - نمی دونم ( با درماندگی گفتم چون بهادر خوب جایی من رو گیر انداحته بود ) - باران چرا حاضر نیستی بگی دوسم داری؟ ( اون شب صداش به طرز عجیبی مهربان شده بود ارام حرف می زد برعکس همیشه که تند می گفت کلماتش شمرده و ارام بودند و خیلی خسته بود این رو درک می کردم از صداش معلوم بود ) - باران بهتره یه مدتی جدا باشیم تا بفهمیمی نسبت به هم چه احساسی داریم این رو نمی خواستم کاملا ً مشخص بود. و بالاخره یادم نیست درست که چی شد اما این مساله منتفی شد و تازه بعد از اون همه داستان من شکل گرفت
خب دیگه بقیش باشه وایه بعد فعلا ْ راستی اونایی هم که نوشتم یاسی منظورم اینه که از جملات و تجربه های این جانبه نه راوی داستان + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 15:8 توسط یاسمین |
سلاااااااام به همه بعد از مدتها اومدم چون نه حال نوشتن داشتم نه وقتش رو حالا هم فقط قسمت سوم داستان رو می ذارم تا حالا به بقیه چیزا برسیم حال خبر دادن ندارم اما ارمین مثل اینکه می خواد یه تکونی به خودش بده چون تو این مدت حسابی چاق شده و تنبلی به خرج داده حالا می خواد یه چیز جدید بده بیرون البته منظورم یه اهنگ جدید بود ذهنتون منحرف نباشه اینم قسمت سوم داستان:
بارون اشکای من ( قسمت سوم ) تند و با سرعت زیاد پریدم تو حیاط و با صدایی خفه گفتم: الو؟ بهادر با صدای بلندی گفت: اخه دختر تو چرا اینقدر اذیت می کنی؟ همین که خواستم جوابش رو بدم خالم وارد حیاط شد. گفتم : مرسی ممنون منم خوبم تو خوبی؟ بهادر خندید : نمی تونی صحبت کنی؟ - نه خبری نیست ( در عین حال صدای موبایلم رو کم و کمتر کردم ) - حالا اگه قطع نکنم چی؟ - نه بابا - حالا من اذیتت کنم؟ - نمی دونم هرجور راحتی - نه گناه داری برو بعد با هم حرف می زنیم. خداحافظ - فعلا ٌ دقیقا ٌ تیر ماه بود و من خانه مادربزرگم بودم. مادربزرگ من خانه باغی بزرگی داشت که همیشه در تابستانها تمام خانواده مادری ام به ان مهاجرت می کردند و ما هم مثل هر سال انجا بودیم. بعد از ان روزها من و بهادر روز به روز صمیمی تر شدیم. مانند برادرم بود شاید بالاتر از ان. چقدر راحت و صمیمی مرا راهنمایی می کرد : باران تا کسی برات نمرد دوسش نداشته باش. باران امروز که عصبی هستی رنگ ابی بپوش ارامت می کند باران امروز خوشحالی مانتو قرمزت را بپوش تا تو را شادتر کند باران عزیزم هرگز وارد سیاست نشو روح لطیف تو رو این بحثا خراب می کنن. بازی کثیفیه ... همیشه هروقت می خواستم اذیتش کنم زمانی که می دانستم خسته و خواب است زنگ می زدم و می گفتم : پیام بازرگانی برو ادامه خوابت و ببین یا زمانی که در مغازه بود و مشتری زیادی داشت زنگ می زدم. زنگ که نه. تک می نداختم. یه بار وقتی خواب بود در نیم ساعت حدود 30 تک بهش انداختم. بیدار شد و به من زنگ زد: باران اخه من از دست تو چه کار کنم؟ ناراحت بودم . مشکلاتی داشتم که مرا عصبی کرده بود. و او چه راحت مرا ارمش می داد! چیزی بالاتر از برادر پدر یا یک دوست چیزی مانند یک معجزه مهربان بود . چقدر برایم عزیز بود خدا می دانست. روزها می گذشت و من و او نزدیک تر و صمیمی تر می شدم. شبها و روزها حرف می ردیم مهربان و پر از خصوصیات مشترک. بهادر پسر زیبایی نبود یعنی این را پارمیدا می گفت. هرگز از خانواده اش چیزی نپرسیدم. اواسط تیر بود شاید 16 یا 17 دقیق خاطرم نیست. اما شب گرمی بود. من در حیاط تنها نشسته بودم که زنگ زد. ساعت یک بود. چون خلوت بود و در ان حیاط دراندردشت صدا نمی پیچید جوابش را دادم. - الو - سلام باران خانوم. چطوری؟ - مرسی خوبم تو چطوری؟ - منم خوبم ممنون خیلی خستمه - چرا؟ - الان عروسیم 4 شبه نخوابیدم. رفته بودم جنس بیارم - مواد؟ بدون درگیری و پلیس اوردی؟ - بی نمک حوصله هیچ کس و ندارم الان هم عروسی صمیمی ترین دوستمه می خواستم نیام اما نشد - خب خوبه حوصله م نرو داری - شما با همه فرق می کنی خانوم. الان یه ردیف دختر جلومه همه دارن نگام می کنن. دارم می رم بهت می زنگم تا بعد دقیقه دیگه - پس فعلا ٌ شب بعد ساعت 1 دوباره زنگید و من دوباره توی حیاط بودم . - ااااااا بهادر این اهنگه رو خیلی دوست دارم زیادش کن - عادت شادمهر؟ خیلی قشنگه نه؟ واای چه اهنگی \ هی کمش کرد ) - بهاااااااااادر زیادش کن - باشه بابا چرا می زنی اغوشت و به غیر من به روی هیچ کی وا نکن من و از این دلخوشی ها ارامشم جدا نکن !... با اهنگ همصدا این قسمت رو خوندم بهادر حواسش به من نبود نمی دونم چی شد این قسمت رو شنید و گفت : چشم عزیزم یه اغوش دارم اونم واسه تو - کی با تو بود نمک؟ - باران عاااااااااااااااشقتم ( وسط خیابون بلند داد زد ) عاااااااااااشقتم باران...
فعلا ْ تا بعد بای بای
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 14:18 توسط یاسمین |
سلام به تمام دخترای گل گلاب به تمام پسرای خل و خراب ( به معنی بد نگیرین منظورم اینه که به درد لای جرز دیوار بیشتر می خورن تا چیز دیگه ) خب چطورین؟ من که حسابی سرم شلوغه این روزا خوابم رفته رو 5 ساعت یا نهایتش 6 ساعت. جای همتون خالی نباشه چون اصلا ً خوش نمی گذره مگر مواقعی که بنده و بکس شیطنت می کنیم یا تیکه می ندازیم که حالا هم هر کدوم از بکس یه جایین. دوتا تو ریاضی یکی تو اون یکی تجربی بنده هم تو این یکی. حالا از اینا که بگذریم می رسیم به قولی که من داده بودم راجع به امیر. یعنی این پسر اخرشه من موندم نازی چجوری این رو تحمل می کنه؟ اون روز دوست امیر داشت می گفت که اخرین اخبارم راجع به امیر اینه که الان با نازیه تو دبی اما مثل اینکه این اقا افتاده دنبال کاراش و تا درست نشدن کاراش ازدواج فوتوتو یعنی منتفی بنابراین دوستان هنوز جای خوشحالی هست چون امیر تا 1000 سال دیگه کاراش ردیف میشه. اون موقع شما می تونین با یه پیر مرد پیر و از کار افتاده ازدواج کنین که صداش توی خونه سر شما ر وتا 3 تا چهارراه پایین تر ببره به قول یکی از بچه ها می گفت نگران نباشین امیر میگه نازی ر ومی خوام اما دست از دختربازیش که بر نمی داره. شما می تونین امیدوار باشین عزیزان. خب درباره اردلان همه چیز تموم شده. یعنی الان اردلان می تونه مورد ازدواج شما باشه چون به قول یکی اردلان شلوارشم نمی تونه بکشه بالا نامزد می خواد چه کار؟ و سوم اینکه حیف حال ندارم وگرنه الان کلی این چیه رو مورد انتقاد قرار می دادم که تو اپ بعدی این کارو می کنم حتما ً و چهارمم اینکه ادامه داستان رو هم براتون حتما ً می ذارم و اخر اینکه من هرکار می کنم عکسای خودم اپ نمی شن بنابراین مجبورم عکس کپی کنم و در انتها اینکه چه جوری میشه ویدیو گذاشت؟ اگه می دونین به منم بگین مرسی عکس بمب و کمیاب از شاهین لوو از TM BAX کنار یه دافی اینم حسین تو کلید این پشت صحنه کلیپ کلید عکس بمب و کمیاب از شاهین لوو از TM BAX کنار یه دافی عکس زیبا از یاس در حال صحبت کردن با موبایل ( می خواد بگه گوشی دارم ) خب دیگه همینا بستونه بای فعلا ْ تا جمعه قول می دم دست پر بیام + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 10:12 توسط یاسمین |
سلااااااااااااام بچه ها چطورین؟ نمی دونم چی شده این بلاگفا قاطی کرده فکر کنم نصفه شبه خوابش میاد اونم خب راستی از نازنین جون هم تشکر میکنم . منم همینطور عزیزم لطف داری (فوضولی موقوف بارون اشکای من ( قسمت دوم ) دستام رو کشیدم و پشت سرم انداختم. اروم نفس عمیقی کشیدم. بعد کمرم رو راست کردم و نگاهی به ساعت انداختم : تازه ساعت 8 بود و من هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم. فصل امتحانات بود. به اندازه کافی این کتاب لعنتی رو خونده بودم که نمرم در حد 19 بشه. دقیق یادم نیست چه روزی بود اما دقیق یادمه چی شد. چراغا رو خاموش کرده بودم. اول رفتم طبقه پایین اما نه حال تلویزیون رو داشتم نه حال فیلم نه اهنگ نه هر چیز دیگه ای. اول زنگ زدم پارمیدا: سلام ابجی چطوری؟ - سلام اجی مرسی من خوبم تو چطوری؟ - منم خبم درسم تموم شده نمی دونم چه کار کنم - من فردا زیست دارم تو چی؟ - شیمی - خب عزیزم من باید برم بخونم. فعلا ً - پارمیدا من حوصلم سر رفته. چه کار کنم؟ - نمی دونم هر کار دوست داری. هیچ کس دیگه نیست بهش بزنگی؟ - پارمی خیلی لوسی - 10000 بار گفتم دوست پسر پیدا کن واسه همین روزا بود دیگه - تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟ - خب باران من باید برم بخونم کاری نداری؟ - نه ابجی فعلا ٌ - بای هیچ کس خونه نبود. ساعت تازه 8 و نیم بود. تمام لیستم رو زیرورو کردم. با دیدن شماره بهادر فکری به خاطرم زد... به پارمیدا اس دادم : ابجی من می خوام به بهادر اس بدم . نه درباره نیما. همین جوری. پارمیدا هم جواب داد : خیلی خری من که دیگه پیش بهادر ابرویی ندارم. بالاخره به بهادر اس دادم و از همونجا رابطه من و بهادر شروع شد. یه رابطه عمیق ، خاص ، دوستانه و زیبا. به بهادر گفتم اطلاعاتی درباره .... می خوام. می تونم گاهی مزاحمتون شم؟ اونم قبول کرد. با بدبختی موضوع اینکه شمارش رو از کجا اوردم و پیچوندم و جریان تموم شد. فردای اون شب رو خوب یادمه. شبی که باهاش تلفنی حرف زدم . حتی بحثایی رو که کردیم. مگه میشه فراموش کنم؟ ب هادر بهم گفت چندتا دوست پسر داری؟ من صادقانه جواب دادم هیچی. اما باور نکرد یادمه گفتم : می خواین باور کنین می خواین نکنین . طلایی که پاکه چه منتش به خاکه؟ - اگه هر کس خودش رو طلا بدونه حسرت مس بودن تو دلش می مونه. می فهمی منظورم رو؟ - نه کامل - برات توضیح بدم؟ - می خوام خودم برم دنبالش در ضمن دوست دارم باهام اینجوری حرف بزنین. - باشه. خودت می خوای . اگه با یه قطره به دریا شدن رسیدی اون موقع می گم ادم موفقی هستی. این راهنمایی. ربط این و اون جمله قبلی با هم معنی اون جملست. من بی قطره به رودخونه شدن رسیدم. کسی تو زندگیم کاری باهام کرد که هرکس میشنید می گفت بهادر خری. اما من گفتم شاید تقصیر من بوده. شاید اون مقصر نبوده. ازش گذشتم. حرفاش رو خوب یادمه. بهم درسای زیادی داد. برای همین هنوز که هنوزه مدیونشم. ساعت 10 بود من می خواستم یه برنامه رو ببینم اون می خواست کاراش رو انجام بده. برای همین گفت : عزیزم اگه جواب اسات رو ندادم ناراحت نشی چون کار دارم منم گفتم : من می خوام یه برنامه رو ببینم می خواستم همین حرف شما رو بزنم. پس تا بعد. روزا پشت سر هم می گذشت و ما هر دو غافل بودیم از اینده ای که برامون قرار بود پیش بیاد ... تا بعد
بچه ها این داستان مال من نیست جریان یکی از دوستامه این رو خیلی ها پرسیدن که مال تواه یا نه اما نه مال من نیست از اون دوستم پرسیدم بنویسم؟ اجازه داد بای فعلا ْ
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 1:7 توسط یاسمین |
سلااااااااااااااام به تمام خواهرا و برادرای گرام. بنده امروز بعد از مدتهای مدیدی اومدم نت . چطورین؟ خوبین؟ عید گذشتتون مبارک البته وقتی این حرف رو به شوهرخواهر گرام زدم گفت : این عید عرباست ما قبل از مسلمون بودن ایرانی هستیم عید ما هم عید نوروزه و خلاصه حسابی من بدبخت رو ضایع کرد. البته من باهاش این حرفا رو ندارم. ولی خب منم ذوق هنریم کور شد دیگه به هبچ کس نگفتم عیدت مبارک. چه خبرا؟ راستی یادتونه گفته بودین امیر که با نازی بهم زده؟ من رفتم و بینیم رو تا ته کردم داخل این موضوع. به حدی که کلمم رفت. خب اخرش به طور خلاصه این شد که امیر و نازی بهم زده بودن اما امیر وقتی میره دبی نازی یه زنگ به نازی می زنه نازی هم پا میشه میره دبی پیش امیر. نفهمیدم کی می خواد ازدواج کنه باهاش. انگار یه خورده افتاده عقب. دوباره باید یه سروگوشی اب بدم. یه نکته جالب اینکه نازی اول داف امیر بوده بعد امیر عاشقش میشه. حالا این و ولش . من می خواستم یه داستان برای شما بنویسم. یه چیز جالب. این داستان که می خونین بر اساس واقعیته. اما اسامی افراد اصلی داستان تغییر کرده شهرا و مکانها رو هم نمی تونم بنویسم. بارون اشکای من تمام داستانا از یه نقطه شروع میشن اما داستان من نه نقطه شروع داشت نه نقطه پایان. اصلا ً قرار ما چیز دیگه ای بود. حالا چرا اینجور شد ؟ خودمم هنوز دلیل اصلیش رو پیدا نکردم. جریان من از یه روز سرد زمستونی شروع نشد اما اونجا بود که اولین صحنه این نمایش رغم خورد. من عاشق شدم. جریان از همینجا شروع شد. عاشق کسی که باید توی خواب میدیدمش. اما وقتی بهترین دوستم پارمیدا برام شماره دوستش رو داد امیدوار تر شدم. خوب یادمه. اواخر دی بود. سوز سردی می اومد با این حال من تصمیم داشتم پیاده برم کلاس. وقتی زیپ چکمه رو تا بالا کشیدم از در خونه خارج شدم، بهترین زمان برای زنگ زدن به بهادر بود. بهادر دوست نیما بود. نیما کسی بود که من از ته دل دوسش داشتم. یه جورایی در حد پرستش. دخترای زیادی دنبالش بودن. می دونستم . برای همین شمارش رو فقط به دوستاش می داد. ساعت 5 بود که به بهادر زنگ زدم. پارمیدا قبلش گفته بود : پسر مهربونیه. از اهالی .... . راحت باهاش برخورد کن. بعد از دوتا بوق گوشیش رو برداشت. صدام ر وصاف کردم. با اعتماد به نفس همیشگی گفتم : سلام - سلام. بفرمایید - اقای بهادر امینی؟ - بله خودم هستم.شماره من رو از کجا پیدا کردید؟ - من از دوستان پارمیدا هستم. - نمیشناسم با تعجب زیاد فقط گفتم خداحافظ. خودش بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد: ببخشید پارمیدا از اهالی کجاست؟ - پارمیدا ماله .... ولی من ماله .... - اهان خب من می تونم براتون چه کاری انجام بدم؟ - واقعیتش من نیما رو دوست دارم با تعجب زیاد گفت : کیو؟ - نیما - من چه کاری می تونم براتون بکنم؟ - شمارش رو می تونین بهم بدین؟ - متاسفم . من نمی تونم در حق دوستم همچین کاری کنم . اون شمارش رو به دوستای صمیمیش میده. من نمی تونم شمارش رو به شما بدم. بعد از کلی صحبت راضیش کردم که حداقل به نیما شماره من رو بده و ازش بخواد با من تماس بگیره. چند روز گذشت و خبری نشد . در اخر من دوباره تماس گرفتم بعد از مدتی یادش اومد من کی هستم. گفت که نشده . در اخر یه شب ساعت 8 پارمیدا به من زنگ زد: باران به خدا می کشمت با تعجب پرسیدم : چرا؟ گفت : بهادر زنگ زده به من می گه که شما که نیما رو می خواین چرا میگین دوستتون بزنگه خب خودتون بزنگین بهم چه اشکالی داره ؟ بعد از کلی تازه فهمیده من دوست توام نه خود تو. گفت نیما قرار بوده بهتون زنگ بزنه . اما نیما هرگز به من زنگ نزد. اخرین شب کنار بخاری ایستاده بودم که بهادر گفت : نیما گفته دوست دختر نمی خوام. متاسفم نتونستم کاری براتون بکنم.اشکام اروم چکید روی صفحه گوشی. سرم رو گذشتم روی میز وهق هق گریم بلند شد. بعد از اون جریان دیگه نه بهادر نه من تماسی با هم نداشتیم. تا اوایل خرداد ... + نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 0:0 توسط یاسمین |
سلااااااااااااااااام به تمام بچه های گل امروز اومدم زود یه خبر بدم و برم می دونین که محمرضا گلزار رو گرفت هبودن حالا بگین چرا اقا با یه دختری تو خونه بوده. و گرفتنش فکر کنم 3 روز پیش ازاد شده راستی یه چیز دیگه نظرتون چیه از دفعه دیگه یه داستان بذارم؟ خب دیگه چون دارم می رم مسافرت نمی تونم خیلی بمونم باید زود برم تا 26 ی 27 شهریور دلم براتون می تنگه فعلا ً بچه ها این مبخونین بعد برین: شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر ...است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سر و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ا خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای طعم شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد !ا مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت ا مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید! ا آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست! خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد. ا آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم! ا شاید او ،او باشد من او نباشم !آنگاه ...... با تکه های شکسته ی غرورم چه کنم ؟ با خرابه های عشق چه کنم ؟ با نگاهی که درش هیچ انتظاری نیست ؟ با قلبی که درش هیچ شراری نیست !!باید عشق را راند نباید عاشق ماند !!باید گریخت! باید سوار اسب تند پای فراموشی رفت !!باید گریخت ،از ویرانه های غرور از خرابه های نور !!از همه چیز از ....ای وای ...نکند من نیز او باشم و آنگاه با گریزم تمام دنیای نورانی فردا را پشت کرده ام دیگه بسه تا داستانم بای دفعه دیگه با یه داستان میام فعلا ْ + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 4:15 توسط یاسمین |
سلاااااااااااام همونطور که قول داده بودم این اپم درباره سوالای اقا ارمینه امروز صبح یاسی به مدرسه رفت. یاسی جان خودت توضیح بده: - مرسی. امروز صبح که وارد مدرسه شدم مثل همیشه با تیپ متفاوت و البته فشن رفت مدرسه. امتحانات تموم شده بود و نتیجه ها هم اعلام. من به شدت کنجکاو بودم که ببینم بچه ها امتحانات رو چطور گذروندن وکی تونسته امتحان اقا ارمین رو پاس کنه. حالا دیگه ابجی مهرشاد با یورمه زیادی تو چشماش من رو می شناخت. با قر دادن به سر و گردنش گفت: ارمین همین الان اومده و داخل دفتره. تشکر کردم و راه همیشگی رو پیش گرفتم. این دفعه دفتر خلوت بود و هیچ کس اونجاها پر نمی زد. البته به غیر از یک پرنده خوشکل( که خودم باشم ) و چند خر مگس حالا صحبت اونا رو بعد توضیح می دم. ارمین و امیر و بعد اردلان متوجه من شدن. هرسه سلام کردن و ارمین گفت: یاسی جواب سوالا اینه. یک برگه به دستم داد. گفتم: اول ترجیح می دم جواب سوالا رو بخونم . گفت : هر طور راحتی. شروع کردم: - بیت زیر به کدام گزینه اشاره دارد ؟ « نگو هنوز پاکی منفی و بیییییغ نیستی » 1) خوش رفتاری با مومن 2) ندادن فحش ۳ ) کاظم الغیض 4) هر سه گزینه پاسخ: این بیت زمانی که مورد بررسی قرار می گیرد متوجه می شویم که زمانی که می گوید: نگو هنوز پاکی پس یک انسان غیر پاک مومن نمی تواند باشد پس گزینه اخر و اول خط می خورد در گزینه دو ندادن فحش است که بیییییییغ که بیان شده نشانه فحش است پس فحش داده شده( این فحش سانسوری بود جدی نگیرید ) پس گزینه اخر درست است.(من فکم از این همه توضیح افتاد مغز فندقی ارمین چطوری به اینا قد داده بود؟ 2- منظور از اقا جون کیست؟ پاسخ: منظور امام حسین (ع) است 3- در تکست بغض شاعر بر اساس چه جمله ای اسم تکست را بغض گذاشت؟ این جمله از کیست ؟ بر اساس جمله ای شکسپیر که می گوید: بغض یک اعتراض است و وقتی می شکند یک التماس است 4- عمامه بهتر است یا کروات ؟ چرا ؟ بستگی به فرهنگ ان متفاوت است. مراحعه شود به صفحه 72 از کتاب عمامه یا کروات نوشته اقای ارمین 2afm ( ای ناکس ارمین کی کتاب داد من نفهمیدم؟ لازم شد برم باهاش درباره کتاب صحبت کنم) 5- در اصل نبوت... یااااااااااسی ااااااااا بین نمی ذارن ادم با خیال راحت بشینه بله؟ حالا کدوم الاغی بود؟ سرم رو برگردوندم به به به گل بود به سبزه نیز اراسته شد. ابجی مهرشاد درد و یاسی ایشالله حناق بگیره بیخ گلوت. مهرشاد با قر و قمیش زیاد گفت: اون مزدا تری ابی مال شماست دم در؟ - بله - میشه بیاین از جلوی در برش دارین؟ - سوییچش رو بگیرین . زحمتش با خود شما. مهرشاد که رفت ، رفتم سراغ سوال بعدی. به من نیومده این سوال رو بخونم: 6- در تقلب اگر طرفین راضی باشند حکم چیست ؟ مستحب است ( یادش ب هخیر موقع امتحانات داشتیم تقلب می کردیم معلم دین و زندگی اومد بالای سرمون گفت بچه ها تقلب گناه داره. شاید طرفتون راضی نباشه. منم گفتم:خانوم ببخشید اگه هر دو طرف راضی باشن چی؟ گفت امتحان بدین. کل سالن می خندیدن 7- عمامه چیست؟ عمامه پارچه ای بلند است که به طرز مخصوص پیچیده میشود و اکثر بر سر روحانیون دیده می شود. ( مراجعه شود به کتاب عمامه یا کروات صفحه 98 ) 8- چرا به جای کلمه baby از ابجی استفاده می کنیم؟ بدلیل اسلامی بودن ان بهتر است در محاوره جهت راحت تر بون کار به شخص ابجی گفت و نیز کلمه baby به معنای عزیزم است که ممکتن است باعث اشتباه شود. 0قصد خواستگاری و ...) ( واسه همون یه راه یا جهت خنده بهتر بود البته از نظر من که تفنگ بادی هم نیست) من کاملا ً ان کف شدم با این سوالات و این جوابا. رفتم پیش ارمین - سوالا چطور بودن؟ - جالب بودن. اینا رو چجوری طرح کردین؟ - از روی جزوه هایی که بهشون می دادم. مصاحبه ها و کتاب های معرفی شده - کاملا ً صحیح بعد از امیر پرسیدم چند نفر قبولی دادین؟ امیر لیستی رو کشید بیرون و گفت از 40 نفر که 20 دختر و 20 پسر بودن، 10 دختر و 8 پسر قبولی داشتیم بللللللللللللللللله حالا الان وقت ندارم بقیش رو بعد می گم فعلا ً بای بای خب من هم دفعه بعد خبرتون می کنم تا دفعه بعد... + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 0:16 توسط یاسمین |
سلااااااااام خبر دارم سوژه داغ عمرا ً جایی پیداش کنین. بهتون میگم دو تا. اولیش در باره اقا ارمینه که انگار بد داف برا پارتی کم اورده چون اف گذاشته اگه کسی هست که خوشکل باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...!!!!!!! راستی شما نمی دونین تینا خانوم یا اون سارا کجا هستن که این اقا ارمین دست به دامان دخترای نتی شده؟ حالا ولش این اقا ارمین رو برسیم به امیر خودمون ( الان کله ها فشرده شده تو کامپوتر ببینن این چه خبره داغیه اخه خیلی وقته سوژه و خبر داغ نداشتیم) به خدا این اخر خبره عمرا ً از کسی شنیده باشینش با تشکر از بنیامین ( البته این رو من از خرداد می دونستم ) گفت که امیر قصد داره تا اخر شهریور با نازنین مزدوج بشه یعنی ازدواج کنه هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو از تعداد مردای مجرد یکی کم میشه چه خوب نه؟ نه بابا چی چه خوب؟ خیلی هم بد البته بنده چشم به هر کی داشتم به امیر نداشتم. قراره برای ماه عسل هم برن .... نازنین خانوم دختر یه تاجر بزرگ توی کاناداست نمی دونم یا امریکا ( دقیق یادم نیست ) ... بعد از ازدواج هم می خوان برن محل زندگی نازنین. من که می گم نازی خیلی خره. اخه بی کاره با این پسره ازدواج کنه؟ انواع خلاف ها رو انجام داده. البته به قول بعضی ها عشق واقعی اینه حالا ولش البته ببخشید که این خبر رو ناگهانی دادم لطفا ْ گریه نکنین. اپ بعدی هم درباره جواب سوالای ارمینه خب دیگه اینم از سوژه داغ امروز فعلا ْ بای بای تا بعد... ضمیمه : اهنگ عروسی و غیره در قسمت بعد... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 0:19 توسط یاسمین |
سلام به تمام طرفداران موج سبز صحنه های وحشتناکی که دیدم و خبرهایی که شنیدم من رو وادار کرد که امروز براتون از موج سبز بگم که امروز یه طوفان پر خونه. شماها هم دیدین مطمئنم دیدین که چه وحشیانه به بچه های این ملت که می خوان فردا رو بسازن ، می زدن. چه بی رحمانه به گلوله بستن و جسدهاشون رو توی شمال غربی تهران توی یه سردخونه که مخصوص میوه و لبنیاته روی هم انداختن و تا الان هم 360 کشته تایید شده دادیم برای چی؟ اونم فقط توی یه شهر چه حال میشین اگه صبح به جای اینکه پنجره رو باز کنین و از هوا صبحگاهی لذت ببرین بوی خون توی بینیتون بپیچه و چشمتون به جای گیاه و اسمون به جسدهای جوونایی بیفته که دنبال حق خودشون بودن؟ به اینکه ماشین شهرداری بیاد و با همون ماشین های ابیاری خونهای کف خیابون رو بکنه که ازش لاله های قرمز فداکاری و ناکامی در بیاد؟ می دونین چه حسی شدم وقتی دیدم ضد شورش حمله کرده و داره یه مرد وزن جوونش رو می زنه و یه پیرزن ارمنی اومد و ازشون دفاع کرد؟ از خودم متنفر شدم از اینکه اجازه نمی دادن برم از هموطنم دفاع کنم هموطن دارن هموطنت رو از بین می برن ساکت نشو. خواهش می کنم . دختر جوونی که بهش تجاوز میشه و جسدش توی جاده کرج پیدا میشه چه حالی داشته موقع مرگ؟ هموطن ساکت نباش من و تو می تونم ملت رو بسازیم وقتی به مادر جوونی البوم عکس کشته ها رو می دن که از توش جوون خودش رو پیدا کنه که مرده . با عکس صدها کشته روبرو میشه جایی که مهدی کروبی وایت الله نوری رو به شدت کتک می زنن . نبوی رو میگیرن . برای شاپور کاظمی ( برادر زهرا رهنورد ) پاپوش درست می کنن احمد زیدابادی رو به جای نامعلومی می برن و در اخر با صدها کشته رئیس نیروی انتظامی نامه می نویسه به امام زمان که اقا ما تفنگ نداشتیم. اخه پس این کشته ها از کجا اومدن؟ شکنجه های وحشتناک که از تصور خارجه . چه حسی پیدا می کنی وقتی توی یه اتاق زندانیت کنن و محل دستشویی وخوابت همونجا باشه؟ چه دردی می کشی وقتی بدنت رو سوراخ کنن و توش شمع مذاب بریزن که تا انتهای وجودت رو بسوزنه و بوی گوشت سوخته بدن خودت بلند شه؟ تا کی می خوان ترانه و سهراب و ندا رو بکشن؟ قاتل سهراب ها و ترانه ها و نداها کی مجازات میشه؟ وقتی که پسری که سال اخر هواوفضا بوده و یکی از افتخارات ایران می تونسته باشه بمیره؟ پسری که کمکم باید تشکیل خانواده می داد و پر افتخار برای مملکت می شد. بچه ها برای احترام به روحهای سهراب ها و ترانه ها نذارین که زحمتاشون به هدر بره و بگید که چقدر با حرفای من موافقید تو کی هستی که به من زور میگی؟ به چه حقی تو به من حرفای ناجور میگی؟ هیچی نیستی اصلا از اولشم چیزی نبودی واسه این حرفا کوچیکی واسه ایجور کارا زودی نمی تونی نمی ذارم نمی تونی نمی ذارم + نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 0:0 توسط یاسمین |
سلام به تمام خانومای خوشمل چطورین؟ یه مدت نبودم رفته بودم اب و هوایی عوض کنم دیگه ... ببخشید این قدر دیر اپیدم نبخشینم مشکلی نیست اخبار جدید دارم اما به موقش می دم بهتون راستی امروز هم که تولد امیره تولدش مبارک ایشالله 1000000000 سال زنده باشه البته بود و نبودش فرقی در زندگی من که نداره حالا... برای تولدشم یه سورپرایز دارم نه ببخشید داریم جمعه ساعت 5 بعد از ظهر با هزار اصرار و خواهش تشریف فرما میشن به افتخار تولدشون تو وب هما جون که توی پیوندها ادرسش هست حال ندارم بذارم نوشتم هما جون راستی با هزار ضرب و زور شایدنیم ساعت بمونه پس زود بیاین رااااااااستی روز مرد مبارک بیچاره مردا اگه تیپ بزنن می گن : با کی قرار داری؟ اگه تیپ نزن میگن: خاک برسرت اصلا سلیقه نداری زیاد بگن دوست دارم ، میگن : باز چه نقشه ای تو کلته؟ نگن دوست دارم ، میگن : خبرش زیرسرش بلند شده مردشورس پای یکی وسطه ( اینا خلاصه ست من همون خود غذا رو میگم بی نمک و ادویه و فلفل و پیش غذا و دسر و... ) زیاد بخندن می گن : چته دیوونه شدی؟ نخندن می گن: تو فکر کدوم گور به گور شده ای هستی؟ چه مرگته؟ شام بخوان می گن: الهی ذلیل بمیری فقط فکر شکم کارد خوردتی . شام نخوان می گن: معلوم نیست با کدوم ( بییییییییییییییییییغ) ( بستگی به سلیقه داری هر فحشی دوست دارین می تونید بذارین) شام کوفت کرده نازی مردا گریه نکنین ( البته مردی وجود نداره اما برای جلوگیری از ابروریزی ... ) روز مرد با تمام بد بختیهاش مبارک راستی یه چیز دیگه من از هیچ رپری دفاع نمی کنم به هیچ کس هم بد نمی گم فقط گاهی حرفام جنبه شوخی دارن دوم اینکه یاد بگیرین فامیلی های موسوی و حسینی و حیدری و نبوی و چندتا دیگه همه سیدن هر کی فامیلش اینا بود سیده خوووووووووووووووووش بگذذذذذذذذررررررررررررررررررررررررررررررررره به همه اما نه برای امتحانات ترم خبر گذار ما ترجیح داد سری به مدرسه معروف رپ بزنه که حالا واقعا ً نمونه شده خبر گذار ما در این رابطه می گوید : سالن امتحانات با تعداد زیادی صندلی پر شده بود و بچه ها در حال پاسخ دادن به سوالا بودن. دم در ایست بازرسی وجود داشت که تهمینه ( بعد از همکاری با انیر جوگیر شده بود و امیر هم برای پاسبانی انتخابش کرده بود ) با موهای بلند و ناخن های مانیکور شده نشسته بود و داشت بچه ها رو می گشت و تقلبی ها رو جمع می کرد. خدا رحم کنه چه کارا که نکرده بودن. یه سطل پر از گوشی های قدیمی و جدید از k جوات و k دمپایی بگیر تا مدلای بالا به تهمینه گفتم برای چه کار اومدم قری به سر و گردنش داد و دستش رو گرفت طرف راست ساختمان. دیدم نه بابا ... پیشرفت کردن ( البته از عقب ) بخش اطلاعات بود که مهشاد جون نشسته وبد و داشت سایه می زد. رفتم جلو و زدم به شیشه نگاهی کرد و گفت : شما؟ به سبک تهمینه قری به سر و گردنم دادم و گفتم ( دیدین اخرش من رو هم جو گاز گرفت؟ ) yasmin هستم اما بهم می گن یاسی از بکس دخترا بد اومدم برای خبرگذاری لبخند پر عشوه ای تحویلم داد و پشت چشمش رو نازک کرد و گفت : یاسی جون امروز بچه های اول امتحان دارن اونم دین و زندگی . اینم برنامه امتحان نگاهی کردم و برنامه رو گرفتم : شنبه 31/2 دین و زندگی ارمین ، شروین ، امیر ، اردلان دوشنبه 2/2 قران شروین ، امیر ، مسعود ، فلاکت . . . برنامه خوبی بود. ارام به طرف دفتر رفتم. هنوز امتحان شروع نشده بود اما بچه ها ساکت نشسته بودن. دلیلش رو بعد فهمیدم. رضا ( پیشرو ) ناظم عزیزشون ایستاده بود و کنارش سروش رو هم دیدم به طرف رضا رفتم و باهاش دست دادم : سلام یاسی هستم خوشبختم برای تهیه گزارش اومدم مثل یه ببر خشمگین نگاهم کرد من که توی چشماش نگاه نکردم گفت : منم خوشبختم - ببخشید چرا سروش همراه شما اینجاست؟ - ایشون به عنوان مدرس بازیگری استخدام شدن - مرسی کجا می تونم امیر و بقیه رو پیدا کنم؟ - دفتر دوان دوان به طرف دفتر رفتم و وارد شدم. امیر و ارمین و اردلان من رو یادشون بود. به شروین معرفی شدم و باهاش دست دادم ارمین گفت : می خوای سوالا رو داشته باشی؟ - بدم نمیاد سوالا رو بهم داد و گفت : الان بیا بریم توی جلسه بعد بخونشون. با همدیگه به طرف جلسه راه افتادیم امیر رفتم یه خورده چرت و پرت گفت . شروینم قران خوند و سوالا پخش شد. یه ردیف دختر یه ریف پسر بینشون هم پرده کشید هبودن که نگاه نامحرم به هم نیافته من نشستم رو یه صندلی و سوالا رو نگاه کردم: 1- بیت زیر به کدام گزینه اشاره دارد ؟ « نگو هنوز پاکی منفی و بیییییغ نیستی » 1) خوش رفتاری با مومن 2) ندادن فحش 3) کاظم الغیض 4) هر سه گزینه 2- منظور از اقا جون کیست؟ 3- در تکست بغض شاعر بر اساس چه جمله ای اسم تکست را بغض گذاشت؟ این جمله از کیست ؟ 4- عمامه بهتر است یا کروات ؟ چرا ؟ 5- در اصل نبوت ششششششششششششششششققققققققققق ی یه ان دیدم که نه حس کردم یه چیزی کوبیده شد تو سرم نگاه کردم دیدم من در خودم غرق بودم و نفهمیدم که داشتن پرده رو با قیچی می بریدن قیچی ول شده خورده تو سرم رضا اومد به طرف ما و نگاهی به دختر جوان کرد و گفت : بده اون قیچی و به من دختر قیچی رو بهش داد و دیدم از ترس جاش و خیس کرد تمام سالن پر از موشک کاغذی شده بود یه ان رضا داد زد: بده اون تقلب و به من همه از ترس جاشون رو خیس کردن و نشستن سوال 5 رو ول کردم رفتم سراغ بعدی 6- در تقلب اگر طرفین راضی باشند حکم چیست ؟ 7- عمامه چیست؟ 8- چرا به جای کلمه baby از ابجی استفاده می کنیم؟ همین 8 تا سوال ناقابل رو اقا ارمین طرحیده بودن که من با تعجب بهشون خیره شدم و حق دادم که بخوان بچه ها تقلب کنن تتلو برام چای اورد و من برداشتم بعد نگاهی به سالن کردم که ارمین و شروین و بفیه مراقب ها داشتی توش قدم می زدن. ارمین با برگه های توی دستش کوبوند تو سر یه پسره ای که داشت تقلب می کرد و شروین اونور داشت با یه دختره ای درباره قران می گفت که تقلب دزدیه و گناه داره و ... رضا هم که با همون نگاه های معروفش همه رو نگاه می کرد خلاصه هیچ کس جم نمی خورد. امتحان تموم شد بعد از جمع اوری برگه ها ارمین گفت : نتیچه رو دو هفته دیگه بیا بگیر با جواب سوالا بعد هم من خداحافظی کردم و اومدم بیرون واقعا ً سوالای عالی ای بودن من که ان کف شدم افتادم به پیسی تا گزارش بعد خدانگهدار اینم گزارش یاسی بود از مدرسه منم تا دفعه اینده بهتون بدرود می گم خدانگهدار شما باشه خدااااااااااااااااااااااااااحااااااااااااااااااااااااااااااااااااافظ اینم به افتخار امیر بای بای + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 12:48 توسط یاسمین |
|